خرید بک لینک

درخت ها همه عریان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد

نیامدی و نچیدی انار سرخی را
که ماند بر سر این شاخه تا زمستان شد

نیامدی و ترک خورد سینه ی من و آه
چقدر یک شبه یاقوت سرخ ارزان شد

چقدر باغ پر از جعبه های میوه شد و
چقدر جعبه ی پر راهی خیابان شد

چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برایت آسان شد

چطور قصه ام اینقدر تلخ پایان یافت؟
چطور آنچه نمیخواستم شود آن شد؟

انار سرخ سر شاخه خشک شد، افتاد
و گوش باغ پر از خنده ی کلاغان شد

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 14 اسفند 1398 ساعت: 18:46

چشمی به من شب زده انداخت و بگذشت
دینی که به من داشت نپرداخت و بگذشت

در منظر این بت که تراشیده ی عشق است
هر کس به طریقی دل و دین باخت و بگذشت

بیچاره دوچشم منِ درگیر دوابروش
کشته است مرا کشته و نشناخت و بگذشت

چون بیهق آتش زده در بطن تواریخ
با لشکر تاتار به من تاخت و بگذشت

بایک نظر از گوشه ی چشمش به دوچشمم
بر بخت پریشان ، گره انداخت و بگذشت

من مانده ویک حس عجیبی که پس از آن
دلتنگ ترین قافیه را ساخت و بگذشت

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 14 اسفند 1398 ساعت: 18:46

صفحه بندی